تبليغاتX
جوونِ ايرونی.::....::. افتخار ايرونی
مطالب جالب و خواندنی همه در ...


جوونِ ايرونی.::....::. افتخار ايرونی








مقدس ترین آب منحصر به فرد در دین اسلام، آب چاه معروف زمزم است. این چاه در شهر مکه و در محوطه کعبه با فاصله حدود 18 متری از حجرالاسود و در سمت شرق آن قرار دارد. البته دهانه چاه اکنون در عمق 1.65 متری از سطح زمین و در زیر محوطه طواف قرار گرفته است.

قداست آب این چاه که عمر آن به حدود 4000 سال قبل باز می گردد مربوط به دوران بازسازی کعبه توسط حضرت ابراهیم (ع) است. در روایات مذهبی نقل شده که آب زمزم به صورت چشمه ای از درون زمین جوشیده و همسر و فرزند تشنه حضرت ابراهیم (ع) را سیراب کرده است.

یکی از حکمت هایی که خداوند، مکه مکرمه را مقصدی برای انسان ها قرار داده این است که آب زمزم در آن قرار دارد.

زیرا سرزمین مکه که چشمه آب از آن بیرون می آید پوشیده از صخره هایی بزرگ، سخت و محکم و بسیار مقاوم است و در آن سرزمین بارانی نمی بارد ورودی هم در آن جاری نیست و دریاچه ای در آن یافت نمی شود بلکه مکه مکرمه در میان صحرا و کویری واقع شده و هیچ انسانی فکر نمی کند در چنین سرزمینی چنین چشمه آبی باشد. بعضی ها می پرسند چگونه این آب با گذشت سالیان سال نه کم شده و نه خشک شده بلکه برعکس هر چه آب از آن برداشته می شود بیشتر میشود. در هر ثانیه معادل 18.5 لیتر آب از آن بیرون می آید و این چیز کمی نیست. دانشمندان اقدام به تجزیه آب زمزم نمودند و به این نتیجه رسیدند که آب زمزم به طور صد در صد عاری از آلوده بودن به هرگونه میکروبی است و این در بین آب چشمه ها و چاه ها چیزی نادر و کمیاب است. اضافه بر این املاح مفید در آب زمزم بسیار فراوان تر از املاح مفید موجود در آب های مکه مکرمه و اطراف آن است به طوری که املاح مفید موجود در آب زمزم 8 برابر املاح موجود در آب های موجود در مکه مکرمه و اطراف آن است.

یک دانشمند ژاپنی کشف کرده که آب زمزم دارای خصوصیات منحصر به فردی است که در آب های معمولی دیگر یافت نمی شود.

دکتر "مساروا ایموتو" دانشمند ژاپنی تاکید کرد: تحقیقات علمی بسیاری که به وسیله تکنولوژی نانو بر روی آب زمزم انجام شده است نشان می دهد هیچ یک از خواص این آب قابل تغییر نیست و اگر یک قطره از آب زمزم به 1000 قطره از آب های معمولی اضافه شود آن آب ها خواص آب زمزم را به دست خواهند آورد.

این دانشمند تحقیقات بسیاری را بر روی آب زمزم انجام داده و به این نتیجه رسیده است که آب زمزم، آبی با برکت و منحصر به فرد است و بلورهای آن شبیه به هیچ آب دیگری نیست و به هیچ وجه خواص آن تغییر نمی کند.

***

از همه ی دوستانی که این چند روز در غمم شریک بودند و واسه مامان بزرگم دعا خوندن بسیار سپاسگذارم

باتشکر

مدیریت وبلاگهای جوون ایرونی و کبوتر رضوی

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387 ساعت 8:40  توسط جوونِ ایرونی  | 


 

از هرکس که این پستو می خونه می خوام، اگه جوونه ایرونی رو دوست داره، اصلا جوونه ایرونی کیه اگه مامان بزرگشو دوست داره فقط و فقط یه سوره ی "حمد" واسه مامان بزرگم بخونه...

 

ماماب بزرگ

 مامان بزرگ دوستت دارم 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387 ساعت 7:35  توسط جوونِ ایرونی 


به نام خدایی که بی اذن او هیچ جنبنده ای نمی جنبد.

اگر خدا کفیل رزق است، غصه چرا؟

اگر رزق تقسیم شده است، حرص چرا؟

اگر دنیا فریبنده است، اعتماد به آن چرا؟

اگر بهشت حق است تظاهر به آن چرا؟

اگر جهنم حق است، این همه ناحق کردن چرا؟

اگر حساب حق است، جمع مال حرام چرا؟

اگر قیامتی است، خیانت به مردم چرا؟

اگر دشمن انسان شیطان است، پیروی از او چرا؟

ای دریا به عظمت و غرشت نناز که اگر خدا بخواهد خشک و بی رمق خواهی شد.

ای جوان به قدرت و زیبائیت نناز که اگر خدا بخواهد زشت و بی رمق خواهی شد.

چون همه چیز به اذن خداست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387 ساعت 17:25  توسط جوونِ ایرونی  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387 ساعت 23:42  توسط جوونِ ایرونی 


چند خط عمودی و بعد چند خط افقی؛ و بین هر کدام نقطه ای می گذاری. وقتی صفحه ات تمام می شود، به معلم نشان می دهی؛ و او تو را تشویق می کند.

و بعد به تو می آموزد که چگونه آن خط عمودی را به آن خط افقی نزدیک کنی و آن نقطه را زیر آن خط افقی بگذاری و از ترکیب آنها "حیات " ایجاد کنی. او به تو می آموزد که چگونه می توان آب را نوشت؛ همان کلمه ای که زندگی ات را مدیون آن هستی.

آب برای تو یعنی: رفع عطش، یعنی حیات، یعنی پاکی، یعنی تازگی، یعنی زندگی... و این اولین کلمه ای است که تو می آموزی و می فهمی اش.

و بارها و بار ها در زندگی تجربه اش می کنی؛ لمسش می کنی و هیچ چیز به اندازه ی آن برایت باور کردنی و دوست داشتنی نیست و به هیچ چیز مثل او نیازمند نیستی.

حالا سال ها گذشته است و من دوباره آن کلاس را تجربه می کنم و آن معلم قدیمی- و دوست داشتنی- را با همان درس (ا.ا.ا.ا. و خط بعد ـ.ـ.ـ.ـ. ). او به من می آموزد که چگونه بنویسم "آب " و چگونه معنای آن را درک کنم. اما این بار با کلماتی از جنس نور و به رنگ نور ... ( "الامام الماء العذب علی الظّماء " امام آب گواراست در وقت تشنگی) و من شگفت زده می شوم و شادمان؛ و معلم، من را به خاطر این شادمانی تشویق می کند؛ و دوباره طنین دل انگیز صدای او را می شنوم: "آن آب که سال ها پیش برایت گفتم، که تو را پاکی می بخشد از پلیدی ها و جانت را نشاط می دهد و روحت را تازگی می بخشد و زندگی ات را حیات، این آب است. آن مایعی که آن را می نوشی و از تو رفع عطش می کند آب نیست؛ که چه بسیار کسانی که آن را نوشیدند و عطشناک بودند؛ و این - امام- آن آبی است که چه بسیار نوشیدند و سیراب شدند."

اکنون که سال ها از تمرین خط و نقطه گذشته است می فهمم آن همه تاکید معلم را در فهم "آب "... .

معلم لبخندی می زند و می گوید: اکنون که تو از پس سال ها، سیلاب ها و گرداب ها و چه بسیار سراب ها را دیده ای "آب ژلال " برایت معنا می یابد. حالاست که من می توانم برایت بگویم آن رازی را که سال ها در دل نهان داشتم... ؛ همان کلام نورانی را از امام آب و آینه – آفتاب. از شادی، روح از تنم بیرون می رود و او آغاز می کند:" امام، چونان خورشیدی است که طلوع می کند و پرتو نورش، تمامی جهان را فرا می گیرد. امام، ماه نور افشان شب چهارده است؛ امام آب گواراست در وقت تشنگی؛ امام دلیل و راهنما است بر هدایت؛ امام..."

معلم می خواند و من از شوق، پرواز می کنم، اوج می گیرم، پرواز می کنم، مثل پرنده... .

و می خواهم خودم را زودتر برسانم به آن محراب؛ همان جا که بوی او را می دهد؛ آن محراب سبز؛ در آن مسجد سبز؛ همان جا که بر سر درش نوشته شده:" هذا مسجد جمکران، مقام مولانا صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف... "                                                امام زمان (عج)

   

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387 ساعت 1:27  توسط جوونِ ایرونی  | 


لوئیزردن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم، وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند. جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند درحالی که اصرار می کرد گفت:" آقا شمارا به خدا، به محض اینکه بتوانم پولتان را می آورم." جان گفت نسیه نمی دهد.

مشتری دیگری کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت:" ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من."

خواربار فروش با اکراه گفت:" لازم نیست خودم می دهم، لیست خریدت کو؟"

لوئیز گفت:" اینجاست."

خواربار فروش گفت:"لیستت را بگذار روی ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت، همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. خواربار فروش باورش نشد، مشتری از سر رضایت خندید. مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آنقدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در این وقت، خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است. کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:

ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن.

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. لوئیز خداحافظی کرد و رفت. مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت:

تا آخرین پنی اش می ارزد. فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است...

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387 ساعت 17:9  توسط جوونِ ایرونی  | 


ولادت آن حضرت (ع)

آن حضرت در ماه رمضان متولد شد، و مشهور این است که در روز سه شنبه نیمه ی سال دوم هجرت بوده است.

مدت هفت سال با جد بزرگوارشان رسول خدا (ص)، و مدت سی سال با پدرش امیر المومنین (ع) بود، و بعد از شهادت حضرت علی (ع) به امر خداوند متعال امامت امت را به عهده گرفت.

رسول اکرم (ص) به عباراتی مختلف امامت آن حضرت را بیان نموده است، همچنان که به نقل عامه و خاصه بارها فرمود: او سید است، و جون سیادت، عنوان اضافی است، اطلاق آن ایجاب می کند که او عنوان تمام امت رسول خدا (ص)باشد و این بیان امامت تمام امت رسول آن حضرت است و همچنین فرمود: حسن و حسین دو امامند، قیام کنند یا قعود کنند.

نام گذاری آن حضرت (ع)

بعد از آن که آن حضرت متولد شد، امیر المومنین (ع) او را نزد حضرت رسول (ص) برد، آن حضرت زبان مبارک خود را در دهان او نهاد و او شروع به مکیدن زبان رسول الله (ص) نمود، سپس رسول خدا پرسید آیا برای او نامی نهاده اید؟ امیر المومنین عرض کرد: بر شما در نام او سبقت نمی گیرم. آن حضرت فرمود: من هم بر پروردگار خود سبقت نمی گیرم.

پس خداوند متعال جبرئیل را نازل کرد و فرمود: از برای محمد پسری متولد شده، سلام مرا به او برسان و تهنیت و مبارک باد بگوی و بگو که علی نسبت به تو به منزله ی هارون است به موسی، پس او را به اسم پسر هارون نام گذاری نما... و اسم پسر هارون به زبان عربی "حسن " است.

عبادت آن حضرت (ع)

هنگام وضو بندهای بدن آن حضرت می لرزید و رنگش زرد می گشت، از آن حضرت سوال شد، فرمود: حق است بر هر کس که نزد پروردگار عرش بایستد، که رنگ او زرد شود و بندهای بدنش بلرزد.

بیست مرتبه پیاده از مدینه به خانه ی خدا رفت و می فرمود: از پروردگار خود حیا می کنم که او را ملاقات کنم و پیاده به خانه او نرفته باشم.

حضرت امام جعفر صادق (ع) از پدر خود از امام زین العابدین (ع) روایت می فرماید که: حسن بن علی عابدترین اهل زمان خود بود،

اگر حج می نمود پیاده و گاه پا برهنه می رفت

و هر گاه مرگ را به خاطر می آورد گریه می نمود

و اگر قبر را به یاد می آورد می گریست

و اگر عرض بر خداوند تعالی را به یاد می آورد غش می کرد

و اگر به نماز می ایستاد بند های بدنش از ترس می لرزید

و اگر  بهشت و دوزخ را به یاد می آورد همچون مار گزیده مضطرب می شد واز خدا بهشت را مسالت می نمود و از آتش دوزخ به خدا پناه می برد

و از قرآن آیه ی "یا ایها الذین امنوا " را نمی خواند مگر این که می گفت: لبیک اللهم لبیک

و در هیچ حالی از احوالش دیده نمی شد مگر این که ذاکر خداوند سبحان بود و زبانش راستگو ترین مردم و بیانش فصیح ترین آنان بود.

التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387 ساعت 22:8  توسط جوونِ ایرونی  | 


 خداوندا!

به درگاهت شکوه و گله دارم از نفسم که به بدی کشانده مرا

به خطا کاری پیش راندم

و به نا فرمانی های تو کشاندم

به خشمت

و مرا به راه های نابودی کشانده

و در برابر تو خوار ترین هلاک شده به بار آرد

پر بهانه است و آرزو دراز

و اگر بدی کند، بیتابی کند

و اگر خوشی بیند پشت کند

پر هوس است به بازی و سر گرمی

آکنده از غفلت و فراموشی

سوی گناه شتابم دهد

و از توبه امروزم به فردا افکند مرا

معبودا!

شکایت کنم بدرگاهت

از دشمنی که گمراهم می کند

و شیطانی که به بیراهه کشاند مرا

همانا پر کرده از تشویش سینه ام را

و زینت می دهد دوستی دنیا را

و پرده و هایل می شود بین من و میان فرمانبریت و نزدیکی به تو

معبودا!

نه جنبشی دارم و نه توانایی جز به نیروی تو

و نجاتی برایم از بدی های دنیا جز به نگهداری تو نیست

پس اگر مرا از درگاهت برانی

یه که پناه برم

دریغا از شرمساریم و رسوائیم

و افسوس از بد کاری و آلودگیم

خداوندا!

گناهان مرا در سایه رحمت خود جا ده

و بفرست برای شستشوی نکوهش هایم

ابر مهربانیت را

توسل می جویم به جود و کرمت

پس دعایم را مستجاب فرما

و نومید مساز در درگاهت امید مرا

به بخشش و رحمت خودت

ای مهربان ترین مهربانان

گزیده ای از مناجات خمس عشره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387 ساعت 23:36  توسط جوونِ ایرونی  | 


آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یک نفر در آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتتوان را

تا توانایی بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ می بندید

بر کمر هاتان کمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان!

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره، جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب می خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می  کوبد

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

می کند زین آب ها بیرون

گاه سر، گه پا.

آی آدم ها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید،

می زند فریاد و امید کمک دارد

آی آدم ها که روی ساحل آرم در کار تماشایید!

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده. پس مدهوش.

می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید:

-         "آی آدم ها "...

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آب های دور و نزدیک

باز در گوش این نداها:

-         "آی آدم ها "...

"نیما یوشیج "

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387 ساعت 17:30  توسط جوونِ ایرونی  | 


این روزها، وقتی سجاده ات را پهن می کنی، به آسمان خیره می شوی تا منتظر کمر خمیده و نورانی ماه شوی، کتاب دعایت را ورق می زنی و می بینی که جای جای آن ررمضانحمت خداوند گسترانیده شده است. خداوند به تو می گوید گناهانت را می آمرزم، اگر چه به تعداد قطرات باران و برگ درختان و کف دریاها باشد.

جای دیگر، تو را صدا می زند و بشارت می دهد که نجات یافتی؛ از هر شدت و سختی. گویی این جواب همان نمازیست که خواندی.

آری، رمضان، لحظه لحظه اش رحمت خداوند است.

گناهان روزمره

به خدا قسم، خداوند از مردم جز دو خصلت و خوی نخواسته: به نعمت ها اعتراف کنند که برای ایشان می افزاید، و به گناهان اقرار نمایند که آنها را می آمرزد. " حضرت امام محمد باقر(ع)"

خدایا! گناهان روزمره ی مرا ببخش.

بار خدایا! از کارهایی که کرده ام به تو پناه می برم از جمله:

1. از این که حسد کردم.

2. از این که تظاهر به دانستنی کردم در حالی که اصلا نمی دانستم.

3. از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم.

4. از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان  نبودم.

5. از این که مالی را که به تو تعلق داشت، از آن خودم حساب کردم.

6. از این که مرگ را فراموش کردم.

7. از این که قاه قاه خندیدم و سختی آخرت را فراموش کردم.

8. از این که در راهت سستی و تنبلی کردم.

9. از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم.

10. از این که برای دوستم آرزوی کفر کردم که ایمانم نمایان تر شود.

11. از این که به کسی دروغ گفتم، در صورتی که آن جا حق این بوده است که راست بگویم.

12. از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند.

13. از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از آن که خود خنده دار تر از همه هستم.

14. از این که چشمم گاه به ناپاکی آلوده شد.

15. از این که زبانم گفت بفرمایید؛ ولی دلم گفت نفرمایید.

16. از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران می نویسی و با حافظه تری.

17. از این که غیبت دوستم را کردند و من از ته قلب خوشحال شدم.

18. از این که شکر نعمت را به جا نیاوردم و دلم می خواست کاش زیباتر و غنی تر بودم.

19. از این که نمازم را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم.

20. از این که فراموش کردم باید خداگونه شوم، بلکه دوست داشتم کاری بکنم که شبیه دیگری بشوم.

21. از این که "شاید امروز آخرین روز عمر من باشد " را در کارهایم دخالت ندادم.

22. از این که حجاب چشم، گوش، دست و پا و دل را فراموش کردم.

23. از این که روزه خواری کردم.

24. از این که حرفی را به کنایه یا طعنه و یا زخم زبان زدم.

25. از این که برای کسی از روی کینه، دعای بد یا نفرین کردم.

26. از این که از هنر یا استعداد "فی سبیل الله " استفاده نکردم.

27. از این که مقامی به دست آوردم و دامنگیر غرور شدم.

28. از این که تعهد کردم که مواظب اعمالم باشم، ولی نشدم.

29. از این که در سختی ها ابتدا به مادیات متوسل شدم نه به "خدا "

30. از این که چیزی بلد نبودم و از سوال کردن آن عار داشتم.

"گناهان (مانند) درد و بیماری اند و دوای آنها طلب آمرزش از خداست و شفا و بهبودی موقعی است که دیگر به سوی گناه بازگشت نشود."   امام علی (ع)

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387 ساعت 11:40  توسط جوونِ ایرونی  | 


دیروز...

باز باران با ترانه با گوهر های فراوان می خورد بر بام خانه...

و اما امروز...

باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی کسی های شبانه... می خورد بر مرد تنها... می چکد بر فرش خانه... باز می آید صدای چک چک غم... باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده... نمی دانم... نمی فهمم، کجای قطره های بی کسی زیباست؟ ... نمی فهمم، چرا مردم نمی فهمند که آن کودک که زیر ضربه ی شلاق باران سخت می لرزد... کجای ذلتش زیباست؟

+ نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387 ساعت 23:38  توسط جوونِ ایرونی 


پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.

دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز، همسری ام را سزاوار نیستی؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پیمان و پیامش نیز. غرورت، غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها! پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود، خدا را خالصانه تر صدا می زند، تا آن که بر کشتی سوار است. من خدایم را لابه لای توفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل.

دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی، ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست. پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند، امن اند و خدایی کجدار و مریض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم نمی برد. دختر هابیل گفت: باری، تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد. پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن خدا که مجال سر کشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!!!

 دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است و عمر آدمی کوتاه تر. مجال آزمون و خطا نیست. پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش. پیش از آنکه دست های درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت... من اینگونه به خدا رسیدم. راه تو زیباتر و مطمئن تر است. راه من اما راه آسانی نیست، ای دختر هابیل!

پسر نوح این را گفت و رفت: دختر هابیل تا دور دست ها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسری اش را سزاوار بودم؟!

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387 ساعت 10:13  توسط جوونِ ایرونی  | 


با توام، با تو، خدا

یک کمی معجزه کن،

چند تا دوست برایم بفرست.

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند

نامه ای هم بفرست.

کوچه های دل من

باز خلوت شده است،

قبل از اینکه برسم، دوستی را بردند.

یک نفر گفت به من، باز دیر آمده ای،

دوست قسمت شده است.

با توام، با تو، خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد؟

من که هر جا رفتم

جار زدم:

شده این قلب حراج

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

هیچوقت اما

هیچکس قلب مرا قرض نکرد،

هیچکس دل نخرید.

با توام، با تو، خدا

پس بیا، این دل من، مال خودت

من که دیگر رفتم

اما

ببر این دل را

دنبال خودت

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387 ساعت 1:19  توسط جوونِ ایرونی  | 


چه قدر باید اکنون

سپاسگذار لحظه انس

با تو باشم

اما چه غفلتی سیاه بود...

این نداری بیداری

از امام صادق بود:

هشدار! این تو نیستی که

خدا را به خانه دلت دعوت کرده ای

بلکه محبوب؛

آری! او صدا زده

و خود را بر تو عرضه کرده است

و من از سر عجز می نالم

آنک اگر از در خانه ات برانی

پناه از که جویم

و اگر دست رد بر سینه ام گذاری

کدام ره پویم

پس آن چه مرا از تو جدا کرده است

این نفس بی ادب و زیاده خواه است

باز هم اما تو مرا بر علیه او

تجهیز کن

که "این کافر بد کیش،

مسلمان شدنی نیست"

می دانی آن چه مرا همیشه به تو پیوند

می دهد

یاد اطاعت بی مقدارم نیست

که هیچ حرکتی بی عنایت تو

نبوده و نیست

پس باز می گویم، گرچه

قبل از آنکه بگویم

می دانی

اما چه می شود کرد

بهانه میجویم و باز هم می دانی

یاد گناهانم و قصورها

که بر شانه ام مانده است

از دور ها

مرا به تو پیوند می دهد

چه قدر جسارت!

اگر آن روز سقوط

کودکی مرا نظاره می کرد

از شرم، جغرافیای گناه را

ترک می کردم

اما آزرمی از تو نداشتم

چه قدر کم و کوچکم من

و تو آن قدر خوبی و راز پوش

که نه تنها در چشم ها نشاندی ام

بلکه یاد خوبی های نداشته ام را

بر زبان ها راندی

و من نمی توانم بگویم

از خجالت آب می شوم

می خواهم آب باشم

و بر خاک سجده بلغزم،

راستی آن ها که تو را برای تو

خواسته اند

چقدر بزرگ اند و متعالی

من که هنوز

حتی در ترس جهنم و شوق بهشت

مانده ام

در هر حال با همه آشفتگی ها و

درماندگی ها

حرف آن مسافر خوش سلیقه را

با تو می گویم

مردی که برف سفید تجربه بر

سرش نشسته بود

او می گفت:

من بد کرده ام

من اشتباه کرده ام

اما عقوبت مرا

این قرار نده که

خودت را از من بگیری!

که این جاده سیاه،

به ناکجاست

پس با یاد سبز تو

تمام می کنم

که تمامی نداری

که بی نهایتی

ای خدا!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387 ساعت 14:40  توسط جوونِ ایرونی  | 


من معمار هستم: بنایی استوار بنا نهاده ام؛ و هر سال که به آن مدرسه می روم، طبقه ی دیگری از خرد و دانش به آن اضافه می کنم.

من پیکر تراش هستم: عادت ها و اصول فکری ام را با گِلِ درست و نادرست شکل داده ام.

من نقاش هستم: با هر نظریه ی جدیدی که ارائه می کنم، پرده ی رنگ جدیدی به انبوه رنگهای دنیا اضافه می کنم.

من دانشمند هستم: هر روزی که می گذرد اطلاعات جدیدی به دست می آورم، مشاهدات مهمی کسب می کنم و مفهوم ها و نظرات جدیدی را به آزمایش می گذارم.

من طالع بین هستم: کف دستان زندگی و هر فرد جدیدی را که با او رویارو می شوم، می خوانم و تحلیل می کنم.

من فضانورد هستم: پیوسته در حال کاوش و گسترش افق هایم هستم.

من پزشک هستم: افرادی را که برای مشورت و توصیه نزد من می آیند شفا می دهم و نیروی حیاتی افرادی را که فاقد زندگی به نظر می رسند هویدا می کنم.

من وکیل هستم: از پشتیبانی از حقوق مسلم و اساسی خودم و دیگران نمی هراسم.

من افسر پلیس هستم: همیشه مراقب آسایش دیگران هستم و همیشه در صحنه از جدال ها جلوگیری و آرامش را حفظ می کنم.

من معلم هستم: با مثال های من دیگران اهمیت اراده ی استوار، از خود گذشتگی و سختکوشی را درمی یابند.

من ریاضی دان هستم: اطمینان حاصل می کنم که برای هر یک از مشکلاتم راه حلی درست پیدا می کنم.

من بانکدار هستم: دیگران اطمینان و اعتبارشان را با من تقسیم می کنند و هرگز ضرر نمی کنند.

من دونده ی ماراتون هستم: پر از نیرو، همیشه در تحرک و آماده برای مبارزه ی بعدی هستم.

من کوهنورد هستم: آهسته اما پیوسته راهم را به سوی قله می پیمایم.

من میلیونر هستم: سرشار از گنجینه ی عشق، صمیمیت و مهر هستم و دارای ثروت علم، خرد، تجربه و بصیرت که بسیار گرانبهاست.

 

از همه مهم تر، من من هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387 ساعت 9:27  توسط جوونِ ایرونی  | 


خدایا! دعای مامان را وقتی که اذیتش می کنم و می گوید:" الهی درد بگیری، بچه" را مستجاب نکن. اما به جایش دعای او را، وقتی که درد می گیرم و مریض می شوم و او می گوید:" خدایا به حق باب الحوائج بچه ام را شفا بده" مستجاب بکن.

خدایا! دعای آبجی کوچیکه وقتی خوراکی اش را قاپ می زنم و او می گوید:" کوفتت بشود" را مستجاب نکن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387 ساعت 0:17  توسط جوونِ ایرونی  |