X
تبلیغات
● دُخترکـــ اَنــار فُروشــ
رضایت نامه را گذاشت جلوی مادرش.

چه امضا بکنی ،چه امضا نکنی ،من میرم!

اما اگر امضا نکنی من خیالم راحت نیست. 

شاید هم جنازه ام پیدا نشه! 

در دل مادر آشوبی به پا شد. 

رضایت نامه را امضا کرد. 

پسر از شدت شوق سر به سر مادرش میگذاشت. 

-جنازه ام را که آوردند ، یه وقت خودت را گم نکنی . 

بیهوش نشی هااا 

چادرت را هم محکم بگیر!

 

 

 

مادر خوشحالیم که بعد ۳۱ سال به پسرتون رسیدین ؛ یادتونه اون روز که ازتون مصاحبه کردن بودن چی گفتین به خبرنگار؟ یعنی دعاهای کی جواب داد؟ مردم؟ پسرتون؟ خودتون؟ یا امام رئوفمون امام رضا علیه السلام؟

 

 


برچسب‌ها: شهید

تاريخ : چهارشنبه 14 اسفند1392 | 10:20 | نویسنده : جوون ایرونی |
باید هم فولادی باشد !

آن پنجره ،

که داغ ها به خود میبیند !

و سوزها میشنود ،

باید که تاب بیاورد ... 

السلام علیک یا معین الضعفا...




پی نوشت: شهادت امام رضا علیه السلام، امام خوبان، تسلیت

پی عکس نوشت: این عکس رو دیروز از فیس بوق برداشتم
خیلی جالبه مسئولین فیلترینگ ما میرن وی چت رو فیلتر میکنن و از اونور فیلتر فیس بوق رو برمیدارن! چندروز پیش به طور اتفاقی متوجه این موضوع شدم. شاید متوجه شدن که فیس بوق به مراتب بهتر از وی چته! یا شاید با مسئولین فیس بوقی ها نشستی داشتن مبنی بر نابودی وی چت. 

یادمه راهنمایی که بودیم همه دنبال چت یاهو بودن. بعد از اون که موبایل اومد اس ام اس بازی رواج پیدا کرد. بعدش یه مدت وبلاگ نویسی تو اوج خودش بود طوری که همین وبلاگ بنده کلی بیننده داشت و کامنت. بعد از اون هم فیس بوق اومد. طوری که جوونا تا صبح پشت سیستم بودن و روزا میخوابیدن. حالا هم که نوبت برنامه های رو گوشی هستش. مثل وی چت و  وایبر و ...
خدا ادامه ی این ماجرا رو ختم به خیر کنه...

موضوعات مرتبط: \-_خط خطی_-/
برچسب‌ها: امام رضا ع

تاريخ : دوشنبه 9 دی1392 | 9:50 | نویسنده : جوون ایرونی |

مادر شهید، عکس اول را آورد گفت: «این پسر اولم محسن است!» 

عکس دوم را گذاشت روی عکس محسن؛ گفت: «این پسر دومم محمد است.» 

خواست بگوید این پسر سومم... 

سرش را که بالا آورد، دید شانه های امام  (ره) دارد می لرزد... 

امام خمینی (ره) گربه اش گرفته بود... 

فوری عکس ها را جمع کرد زیر چادرش و خیلی جدی گفت: چهار تا پسرم رو دادم که اشکتو نبینم...!





پی نوشت: این متن بالایی رو چند روز پیش تو مترو خوندم. واسم جالب اومد گفتم دوستان هم فیض ببرن!
پی عکس نوشت: این عکس هم بدون شرح هستش! ! ! دوستانی که مترو نشستن میدونن چی میگم


بعد نوشت: در ادامه مطلب میتونین یه نمونه از بی هویتی تو مترو رو ببنین 


موضوعات مرتبط: \-_خط خطی_-/
برچسب‌ها: بی هویتی

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 آذر1392 | 18:41 | نویسنده : جوون ایرونی |

گیلانیم ...

پدرم از نسل جنگل و ابر،مادرم از نژاد دریاست

و من از تبار بارانم...

گیلانیم ...

فرزند جنگل و دریا

و شراب عشق را زیر چتر باران

و بر فرش سبزه زاران نوشیده ام

آه چقدر دور افتاده ام امروز از تبار بارانی ام....



پی نوشت: تقریبا دو هفته پیش بود رفتیم یه !گلدون! خریدیم که توش سبزی بکاریم. 5تا هم بذر گرفتیم واسه این کار. پیازچه ؛ تربچه ؛ شاهی ؛ جعفری ؛ ریحان

خاله ام میگه شما اگه برین شمال صددرصد میرین تو کار گل و گیاه. خدا از دهنت بشنوه خاله ه ه ه

انار نوشت: چند ماه پیش یه نهال انار آوردیم کاشتیم تو گلدون یه مدت برگ زد و بعد خشکید! خواستیم بن سای انار بخریم بزرگش کنیم که بعد از خشکیدن انارمون پشیمون شدیم



موضوعات مرتبط: \-_خط خطی_-/
برچسب‌ها: من و کودکی , انار سرخ , عکس های من

تاريخ : سه شنبه 28 آبان1392 | 12:1 | نویسنده : جوون ایرونی |

هر سال 

محرم که آمد

تا هيئتي برپا شد

تا دسته عزاداري ديديم

ياد نذري دادن افتاديم

اما يادمان رفت که امام حسين (ع)

خود ما را مي خواست،

نه اسب و شمشير و

نه شربت و نذري ما را!



پی نوشت 1: محرم ...تاسوعا و عاشورا... تسلیت بر ما، که هنوز معنای آن را نفهمیده ایم

پی نوشت 2: پارسال همین موقع ها واسه حج ثبت نام کردیمچه شوری داشتیمالان که میرم سایت لبیک انقدر دلم میگیرهکاش بازم قسمتمون بشهکاش...

انار نوشتپشت سیستم نشسته بودم یه دونه انار تو دستم بود داشتم آب میگرفتمش که یهو انارش ترکید تمام آب انار ریخت رو در و دیوار و سیستمم! اینم از انار خوردن ما...


یه چندتا عکس از مکه و مدینه که قولش رو داده بودم براتون تو ادامه ی مطلب گذاشتم


برچسب های نامرتبط: آب و هوا , آبگوشت , آب و هوای تهران , آبیته , آبادیس , آبشار نیاگارا , آب


موضوعات مرتبط: \-_خط خطی_-/
برچسب‌ها: من و خدا , عکس های من , حج

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 21 آبان1392 | 12:38 | نویسنده : جوون ایرونی |

و اکنون لحظه تشرف نزدیک است و وعدگاه معشوق در پیش و دعوت ها به اجابت رسیده و حضرت حق جل و علا تو را به حرم خوانده است.
بشتاب،بشتاب
ای از خود گذشته به سوی خدا بشتاب!
لبیک اللهم لبیک...
زائر گرامی؛
ستاد عمره و عتبات دانشگاهیان پذیرفته شدن شما را در قرعه کشی عمره دانشگاهیان تبریک عرض می نماید.

حج

امیدوارم خودم برم و یه عکس قشنگ از خونه ی خدا بگیرم

***

قرار شده بود نتایج قرعه کشی حج دانشجویی و عتبات عالیات(کربلا و نجف) رو ۱۲ دی جدا بزنن تو سایت

اول رفتم تو سایت "لبیک" ولی صفحه ش باز نشد!

ناامیدانه سایت "عتبات" باز کردم. باورم نمیشد اسممون کربلا دراومده بود. تاریخ اعزامشم آخر همین ساله!

چند بار سایت "لبیک" رو رفرش کردم و بالاخره تونستم واردش بشم. شماره شناسنامه و کارت ملیم رو وارد کردم و...

داشتم بال درمیاوردم

یعنی میشه تو یه روز آدم این همه خبر خوش بهش برسه؟

تند تند به آقام گفتم و آقام هم کلی خوشحال شد

از اونجایی که آقام باید یه دوره ی ۴۵ روزه آخر همین ماه برن تبریز، نمیشه که بشه کربلا رو بریم و ان شا الله حج رو تصمیم داریم بریم. تاریخ اعزامشم فروردین یا اردیبهشته. واسه کربلا هم آقام قول دادن که به زودی زود ثبت نام کنیم و ان شا الله کربلایی بشیم

خدایا شکرت به خاطر همه ی چیزایی که بهمون دادی و ندادی... شکر...


موضوعات مرتبط: \-_خط خطی_-/
برچسب‌ها: من و خدا , حج

تاريخ : سه شنبه 12 دی1391 | 15:30 | نویسنده : جوون ایرونی |

دوشنبه ای (۱۳آذر ۱۳۹۱) آقام از سر کار اومد خونه گفت مثل اینکه سه شنبه و چهارشنبه تهران به خاطر آلودگی هوا تعطیله. ولی فکر نکنم ما تعطیل باشیم

به این ور اونور زنگ زد و دوستاش همش زنگ میزدن که ببینن تعطیلن واقعا یا نه

شب ساعت۱۰-۱۱ بود که دستور نهایی ابلاغ شد و گفتن که آقام اینا هم تعطیلن

خیلی خوشحال شدم. گفتم پس پنج شنبه هم مرخصی میگیری با هم میریم میگردیم!!!

اول خواستیم بریم محل خودمون که شمال باشه که بعد گفتیم هفته ی پیش اونجا بودیم بهتره یه جا دیگه بریم و از این تعطیلات استفاده کنیم

شب به نتیجه ای نرسیدیم گفتیم بخوابیم فردا صبح تصمیم میگیریم!!!

فردا صبحش بیدار شدیم و بعد از همفکری هایی که انجام دادیم تصمیم براین شد که بریم بهشت!

و طی همفکری های دیگه ای که انجام شد تصمیم گرفتیم بریم اصفهان و شیراز (حالا قرار بود از شیراز بریم لار و بعدش بریم قشم که دیگه نشد)

تمام زندگی ما یهویی شروع شد و یهویی داره ادامه پیدا میکنه. بدون مقدمه چینی. این سفر ما هم همش یهویی شروع شد و تموم شد. بدون مقدمه چینی.

انار نوشت: تو سر راهمون انار فروشی زیاد بود. آخر نشد بریم و انار بخریم و بخوریم و...!

بعد نوشت: از بس که همه چی یهویی بود شناسنامه هامون یادمون رفت با خودمون ببریم! هم واسه اقامت تو اصفهان و هم شیراز مجبور شدیم بریم اماکن نامه بگیریم که مارو تو هتل راه بدن.

 یه چندتا عکس از این سفر تو ادامه مطلب گذاشتم


موضوعات مرتبط: \-_خط خطی_-/
برچسب‌ها: عکس های من

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 18 آذر1391 | 11:28 | نویسنده : جوون ایرونی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.